با آن هایی که دوست داریم چطور رفتار می کنیم (داستان)
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/٥/۱۱  کلمات کلیدی: دوست ، رفتار ، داستان ، گل

در این پست یک داستان کوتاه زیبا در مورد رفتار با آن هایی که دوستشان داریم را برایتان قرار دادم. امیدوارم از خواندنش لذت ببرید.

با مردی که  در حال  عبور بود برخورد کردم

اوو! معذرت میخوام

من هم معذرت میخوام

حواسم نبود

ما خیلی مودب بودیم، من و این غریبه

خداحافظی کردیم و به راهمان ادامه دادیم

اما در خانه چیزی متفاوت گفته میشه

با آن هایی که دوست داریم چطور رفتار می کنیم

کمی بعد آن روز، در حال پختن شام

پسرم خیلی آرام کنارم ایستاد

همینکه برگشتم به او خوردم و تقریبا انداختمش

با اخم گفتم

"آه!  از سر راه برو کنار"

قلب کوچکش شکست و رفت

قلب کوچکش شکست و رفت

نفهمیدم که چقدر تند حرف زدم

وقتی توی تختم بیدار بودم

صدای ارام خدا در درونم گفت

وقتی با یک غریبه برخورد می کنی، آداب معمول را رعایت می کنی

اما با بچه ای که دوست  داری بد رفتاری می کنی

برو به کف آشپزخانه نگاه کن

آن جا نزدیک در چند گل پیدا می کنی

آن ها گل هایی هستند که او برایت آورده است

خودش آن ها را چیده: صورتی و زرد و آبی

آرام ایستاده بود که سورپریزت بکنه

و هرگز اشکایی که چشمای کوچیکشو پر کرده بود ندیدی

در این لحظه احساس حقارت کردم

و اشکام سرازیر شد

ارام رفتم و کنار تختش زانو زدم

بیدار شو کوچولو، بیدار  شو

اینا گل هاین که تو برام چیدی؟

او خندید ـــ اونا رو کنار درخت پیدا کردم

ورشون داشتم چون مثل تو خوشگلن

می دونستم دوستشون داری، مخصوصا آبیه رو

گفتم پسرم واقعا متاسفم از رفتاری که امروزداشتم

نمی بایست اونطور سرت داد بکشم

گفت: اشکالی نداره من به هر حال دوستت دارم مامان

گفتم: من هم دوستت دارم پسرم

و گل ها رو هم دوست دارم، مخصوصا آبیه رو

 

آیا می دانید که اگر بمیرید شرکتی که در آن کار می کند به آسانی در ظرف یک روز برای شما جانشینی می آورد اما خانواده ای که به جا می گذارید تا آخر عمر احساس فقدان شما را خواهد  کرد.

و به این فکر کنید که ما خود را وقف کار می کنیم و نه خانوده مان. چه سرمایه گذاری نا عاقلانه ای! اینطور فکر نمی کنید؟! پشت این داستان چه پندی نهفته است. "خانوده" یعنی چه؟