جهانی شدن
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/۸/٢۱  کلمات کلیدی: جهانی شدن ، علی ، سلطان زاده ، جهان

دنیای عجیبی است! ممکن است دو نفر که هزاران کیلومتر با هم فاصله دارند به نوعی حس مشترک، درد مشترک و عقیده­ای مشترک برسند. در مقابل ممکن است دو نفر به لحاظ جغرافیایی در کنار هم زندگی کنند اما به لحاظ نوع فهم و احساسات عاطفی و نگاه به زندگی کیلومترها با هم فاصله داشته باشند.
اما نباید فراموش کنیم که ناحیه­ی جغرافیایی بسزایی در اشتراک عقاید دارد و مردمی که در نقاط مختلف جهان با فرهنگ­ها، آداب و رسوم، زبان و ... مشترک زندگی می­کنند و ملل مختلف را به وجود می­آورند. حال این ملت­ها با یکدیگر نوعی رقابت خواند داشت تا یکی بر دیگری غلبه کند. این سوال مطرح می­شود که چه ملتی بر ملتی دیگر برتری می­یابد؛ یا چرا ملتی بر دیگر ملت­ها نفوذ پیدا می­کند؟
نگاه اول: عده­ای فرهنگ را عامل اصلی می­دانند و بر این باورند که هر چه فرهنگ ملتی غنی­تر باشد، آن ملت ماندگارتر خواهد بود.
نگاه سوم: عده­ای قدرت را عامل ضروری می­دانند و بر این عقیده اند که قدرت­های برتر می­توانند خود را بر دیگران تحمیل کنند.
نگاه دوم: این نگاه ملت از منظر درونی­تر نگاه می­کند و برخلاف دو عقیده­ی قبلی که جامع­شناسانه بود، این نگاه از دید روانشناسی به یک ملت می­نگرد و برتری یک ملت را در برتری افراد آن ملت جستجو می­کند و مهمترین برتری را برتری در خودآگاهی می­داند. هر ملتی که افراد آن خودآگاه­تر باشند می­توانند به اقوام دیگر برتری علمی، فرهنگی، اقتصادی و نظامی پیدا کنند. اما خودآگاهی چیست؟
یک تعریف ساده خودآگاهی را این گونه شرح می­دهد: شناخت صحیح موقعیت خود در محیط پیرامون.
در این تعریف هم مصادیق خود قابل تغییر است. یعنی خود فردی، خود جمعی و ... . به عبارتی خودآگاهی در شناخت صحیح از خودم، از خانواده­ام، از کشورم و ... و هم اینکه موقعیت­ها قابل تغییر است.
یعنی موقعیت خودم در مدرسه، موقعیت شهرم در کشور ایران، موقعیت کشورم در خاورمیانه و ...  . هر کس بهتر به شناخت این موقعیت­ها بپردازد به برتری می­رسد.
در این نگاه به نوعی نگاه­های اول و دوم نیز لحاظ شده است. نگاه­های اول و دوم از بیان پاسخ به این سوال عاجزند که اگر ملاک برتری ملت­ها بر هم، فرهنگ غنی­تر یا قدرت بیشتر است، پس چرا تمدن­ها و ملت­ها دچار افول می­شوند. چرا یک ملت گه فرهنگ برتری دارد بعد از چندی برتریش را از دست می­دهد؟ چرا یک ملت قوی بعد از چندی قدرتش را از دست می­دهد؟ در چه زمانی یگ ملت راخ صعود را می­پیماید و در چه زمانی را سقوط را؟ چرا حکومتی کوچک در دهستانی به نام یثرب تشکیل می­شود و در کمتر از یک قرن امپراطوری­های بزرگ را سرنگون می­کند؟ چرا حکومتی مانند عثمانی که داعیه حکومت بر جهان اسلام را داشت به راحتی از میان می­رود و کشور عثمانی به چندین کشور کوچک و بزرگ تبدیل می­شود؟ چرا اروپا در عرض سه قرن توانست به شکوه و عظمت امروزین خود برسد و بدبختی­ها و تاریکی­های هزار ساله قرون وسطی را از بین ببرد؟
نگاه سوم می­گوید درست است که فرهنگ­ها و قدرت­های برتر می­توانند فرهنگ و قدرت خود را به دیگران تحمیل کنند اما همین فرهنگ و قدرت خود از کجادید می­آیند و همین قدرمندها یا فرهنگی­ها چگونه به وجود می­آیند؟ و تاکید می­کند این خودآگاهی و عدم خودآگاهی است گه انسان­های بزرگ و کوچک را از هم جدا می­کند و به دنبال آن ملت­های بزرگ و کوچک را از هم جدا می­کند.
جال با توجه به این سه نگاه و با بازگشت به سوال اصلی این نوشته می­توانیم از خود بپرسیم: آیا جهانی­سازی برای ما و ملت ما نظر است یا موقعیتی است که در آن می­توانیم فرهنگ و توانایی­های خود را به جهانیان عرضه کنیم؟
جواب روشن است:
اگر ما ملتی خودآگاه باشیم جهانی­سازی برای ما فرصتی بزرگ است و اگر ما خودآگاه نباشیم و در عوض دشمن ما یا اصلا دشمن نه (!) رقیب ما آگاه و بیدار باشد جهانی­سازی تهدیدی است که دار و ندار ما ره به یغما خواهد برد و چه زیبا گفت اقبال:
                         ......... از خواب گران خیز!

                                                                                           علی سلطان زاده