زباله های دولتی (داستان)

          ...آنوقت‌ها خانه ما واقع در یک کوچه فرعی منشعب از یک خیابان اصلی بود. در این کوچه تنگ و بن بست حدود چهارده پانزده خانوار زندگی می کردند.

قبل از آمدن من به آن کوچه نمی‌دانم روی چه اصلی کمرکش کوچه زباله‌دانی شده بود و همسایه‌ها صبح به صبح طبق وظیفه‌ای که برای خودشان قایل بودند یک سطل خاکروبه و زباله می‌آوردند و روی خاکروبه‌های قبلی می‌ریختند.

سپور محله ما هم جای مناسب و راه نزدیکی پیدا کرده بود همان کاری را می کرد که همسایه‌ها می‌کردند و از هر کجا که خاکروبه و آشغال جمع می‌کرد با کمک چرخ دستی‌اش به کوچه ما می‌آورد و روی خاکروبه‌ها می‌ریخت.

یکی دوبار به همسایه‌ها گفتم که چرا آشغال و خاکروبه‌تان را کمر کوچه می‌ریزید؟

گفتند: همه می‌ریزند ما هم می‌ریزیم.

به سپور محله گفتم تو دیگر چرا از محله‌های دیگر خاکروبه جمع می کنی و در کوچه ما می‌ریزی؟

گفت: ما وظیفه داریم که خاکروبه‌ها را در یک جا جمع کنیم و بعد ماشین شهرداری بیاید و آنرا ببرد.

رفتم به برزن شهرداری محل جریان را گفتم که این کوچه ما زباله‌دانی شده, بهداشت و سلامت مردم در خطر است, دستور بدهید این کثافت‌ها را از کوچه ما بردارند و به اهالی هم اخطار بفرمایید که دیگر در آنجا خاکروبه نریزند.

گفتند: این کار مقرراتی دارد و نمی شود آستین سر خود خاکروبه‌ها را برد, باید آگهی مزایده منتشر کنیم, در روزنامه‌های کثیرالانتشار سه نوبت اعلان بدهیم هر که بیشتر خاکروبه‌های کوچه شما را خرید به او بفروشیم.

به خیالم با این جواب می‌خواهند مرا سنگ قلاب کنند و از سر باز کنند, گفتم پس تا وقتی آگهی مزایده‌تان منتشر می‌شود لااقل یک کاری بکنید که حجم و طول و ارتفاع این تپه کثافت بیشتر نشود.

گفتند: ما نمی توانیم جلو درآمد دولت را بگیریم.

از برزن بیرون آمدم و چند روزی دندان به جگر گذاشتم, از بخت بد چون خانه ما ته کوچه بود و همان یک راه را هم بیشتر نداشت من ناگزیر بودم روزی چند نوبت از برابر این زباله‌دانی و سگ‌های ولگرد روی خاکروبه‌ها و مگس های سمج خاکروبه نشین رژه بروم و باور کنید هر بار وارد کوچه یا خارج می‌شدم نصف عمر می‌شدم تا مدتها حالت تهوع و سرگیجه داشتم.

.....رفتم قوطی رنگی تهیه کردم و قلم مویی هم خریدم و به دیوار بالای زباله‌دانی کمر کوچه نوشتم ....بر پدر و مادر کسی لعنت که اینجا خاکروبه بریزد یا بشـ......!

به خرجشان نرفت, شب بچه‌های کوچه نردبان گذاشتندو ”بریزد“ را ”نریزد“ کردند و از آن روز به بعد همسایه‌های هفت کوچه عقب‌تر هم خبر شدند و برای این که در این ثواب بزرگ سهیم باشند خاکروبه هایشان را به کوچه می‌آوردند و روی آن کوه زباله می‌ریختند.

یکی دو بار اهل کوچه را جمع کردم و کرسیچه‌ای وسط کوچه گذاشتم و روی کرسیچه ایستادم و برای اهل کوچه و محل موعظه کردم و عین یک عضو رسمی سازمان بهداشت جهانی پیرامون فواید بهداشت و زیان بیماری و بیماریهای ناشی از ریختن خاکروبه در معابر صحبت کردم, اما نتیجه‌ای نداد و هر روز بر طول و عرض خاکروبه‌های کوچه اضافه می شد.

یک روز عده ای از ریش سفیدها و سرشناس های کوچه را جمع کردم و گفتم:

- بیایید دنگی کنیم پولی روی هم بگذاریم, یک ماشین زباله کشی و چند تا عمله بگیریم و کلک این زباله ها را بکنیم و ببریم به خارج شهر.

....این یکی به آن یکی نگاه کرد, یکی راهش را کشید و رفت و یکی برایم سرش را جنباند و دست آخر گفتند....آقاجان! ما در کاری که به ما مربوط نیست دخالت نمی کنیم. این زباله‌ها دولتی است و صاحب دارد, ما جرأت نمی‌کنیم به مال دولت دست بزنیم.

گفتم زباله که دولتی نمی‌شود, دولت که خاکروبه فروش نیست این چه حرفی است شما می‌زنید, یک کوه زباله است که زندگی را در این کوچه به ماحرام کرده, حالا دولت وقت نمی کند فرصت نمی کند این زباله‌ها را جمع کند اگر ما بکنیم خوشحال هم می‌‌شود, انجام همه کارها را که ما نباید از دولت انتظار داشته باشیم.

گفتند: ما سری را که درد نمی‌کند دستمال نمی‌بندیم و حوصله سر و کله زدن با دولتیان و هر روز به یک اداره رفتن را هم نداریم, تو خودت به تنهایی می‌توانی بکن.

دیدم نخیر, به هیچوجه زیر بار نمی‌روند, گفتم اگر من بدهم این خاکروبه‌‌ها را از این کوچه ببرند قول می‌دهید دیگر خاکروبه در اینجا نریزید؟

گفتند: نه! وقتی همه نریختند ما هم نمی‌ریزیم.

....رفتم یک ماشین زباله کشی به صد تومان اجاره کردم و سه چهارتا هم عمله گرفتم و دو ساعته کلک زباله‌‌ها را کندم و جایش را هم دادم جارو کردند و آب پاشیدند و کوچه سر و صورتی به خودش گرفت و اهل کوچه هم که دیدند رهگذرشان پاکیزه شده و دیگر از آن کوه کثافت و گله سگ و پشه و مگس خبری نیست خیلی از من ممنون شدندو الحق و الانصاف از آن روز به بعد هم دیگر خاکروبه در آنجا نریختند.

......بیست روزی از این مقدمه گذشت, یک روز صبح که به سر کار می‌رفتم دیدم کمر کش کوچه مأموری در خانه ای ایستاده و از دختر بچه ای می‌پرسد:

- پس کی جمع کرده؟

....دخترک جواب داد: من چه می‌دانم

حس کنجکاوی‌ام تحریک شد و همان جا ایستادم.

....در این موقع مادر دختر دم در آمد و به مأمور گفت:

- والله به خدا ما بی‌تقصیریم سرکار, هرچه هم به آن آقا گفتیم این کار را نکند به خرجش نرفت و گفت به شما مربوط نیست.

مأمور اخمهایش را در هم کشید و پرسید....خانه‌اش کجاست؟

مادر دختر جواب داد:

ته کوچه....و سرش را از چهار چوب در داخل کوچه آورد که خانه مورد نظر را نشان بدهد

چشمش به من افتاد و با خوشحالی مرا به مأمور نشان داد و گفت: ایناهاش...خود آقا اینجا وایساده

مأمور سرش را روی گردنش چرخاند و نگاهی به من کرد و گفت:

- این زباله‌ها را شما جمع کردی؟

عرض کردم:

- بله

مأمور نگاهی به قد و قامت من کرد و گفت:

- به اجازه کی؟

- اجازه نمی‌خواست سرکار ....یک کوه خاکروبه و کثافت کمر کوچه جمع شده بود...من دادم بردند.

- کجا بردند؟

- چه عرض کنم سرکار

- چطور چه عرض کنی...نمی‌دانی زباله ها را کجا بردند؟

- من چه می‌دانم سرکار شوفر بود.

مأمور دستش را به کمرش زد و گفت:

- خودت را مسخره کردی؟ توپ به مال دولت بستی خاکروبه‌های دولت را بردی و فروختی و پولش را ریختی به جیبت...حالا جواب سر بالا هم می‌دهی؟

دیدم مثل این که یا سر سرکار خراب است یا من از مرحله پرتم گفتم:

- سرکار جان! این چه فرمایشی است که می فرمایید! خاکروبه دولت کدام است؟ کی فروخته؟ من گردن شکسته صد تومان هم از جیبم دادم که کوچه پاک باشد! .... دفترچه‌ای از جیبش بیرون آورد و اسم و مشخصات مرا پرسید و یادداشت کرد و رفت و من هم به دنبال کارم رفتم.

فردا صبح همان مأمور به در خانه‌ام آمد و مرا به برزن برد. رفتم خدمت جناب رئیس و مؤدب ایستادم. آقای رئیس بعد از امضا کردن چند نامه سرش را بالا گرفت و نگاهی به من کرد و از مأمور پرسید:

- همونی که زباله‌های دولت را خورده....همینه؟

....نگذاشتم مأمور جواب بدهد,‌گفتم آقای رئیس چی می‌فرمایین؟ کی زباله های دولت را خورده مگر من بلانسبت شما زباله خورم؟!

پوز خندی زد و گفت:

نخیر زباله را نمی‌شود خورد ..... اما پولش را می‌شود خورد....بفرمائید بنشینید.

مؤدب روی صندلی روبروی جناب رئیس نشستم.

پرسید....بگو ببینم زباله‌ها را کجا بردی؟

گفتم: دیروز هم به مأمورتان عرض کردم که من نمی‌دانم خاکروبه‌ها را کجا بردند, فقط می‌دانم که صد تومان از من گرفتند و بردند.

سیگاری روشن کرد و دودش را فرو داد و گفت:

شما می‌دانستید که این خاکروبه‌ها مال دولت بوده و طبق برآورد کارشناس ما, شما متجاوز از هفت هزار تومان زباله را بدون اجازه دولت فروخته ای؟ ....و بدون اینکه منتظر جواب من بشودمثل توپ ترکید که:

- این کار را می‌گویند سرقت اموال دولت, این کار ار می‌گویند اختلاس, این کار را می‌گویند دزدی و دستبرد زدن به مال دولت و به بیت‌‌المال ملت!فهمیدی؟

....شقیقه‌هایم شروع کرد به کوفتن, سرم درد گرفته بود و زبانم داشت باد می‌کرد ....یعنی چه...., این چه کاری بود من کردم, حالا خوب است مرا به جرم اختلاس و

/ 0 نظر / 23 بازدید